شهادتنامە عبدالسلام ملااحمدی (ارسلان احمدی ریگ آبادی)

KMMK:
شهادتنامه زیر به کوشش جمعیت حقوق بشر کوردستان و در گفتگو با عبدالسلام ملااحمدی انجام گرفته است. نامبرده هم اکنون از اعضای ک م م ک بوده و در این گفتگو در بارە چگونگی بازداشت و وضعیت خودش در زندان حکومت ایران میگوید.

لطفا خودتون بە طور کامل معرفی نمایید؟

من عبدالسلام ملااحمدی معروف به ارسلان احمدی ریگ آبادی، فرزند عزیز، متولد یکم اسفند ماه سال ۱۳۵۹خورشیدی روستای ریگ آباد از منطقه صومای برادوست توابع اورمیه هستم. روستای ما در منطقه ای از کوردستان است که هیچ وقت حکومت ایران  به آن توجه نکرده و ناحیەای کاملا محروم است. بە دلیل فعالیتهای سیاسی (کوردایتی) همیشە وضعیتی مانند حکومت نظامی در آنجا حاکم است.

چگونە بە فعالیت های سیاسی و اجتماعی روی آوردید؟

وضعیت سیاسی و اجتماعی و حضور نیروهای سیاسی و نظامی احزاب کورد، تاریخچە مبارزاتی ملت کورد همراە با تبعیضات ملیتی، زبانی، سیاسی و اجتماعی حکومت ایران همە و همە باعث شدند کە از همان دوران جوانی با کورد بودن و مبارزە کوردستان آشنا شوم.

آیا بە دلیل فعالیت سیاسی با مشکلات و تهدیدات سیاسی مواجە شدید؟

بله خودم بارها و بارها تهدید شده ام، حتی خانواده ام بارها توسط سازمان تروریستی سپاه پاسداران ایران احضار و تهدید شده اند. در سال ۱۳۷۸ شمسی به اتهام همکاری با حزب کارگران کوردستان (پ ک ک ) در شهر سلماس بازداشت و به زندان ایران در شهر خوی منتقل شدم. بار دیگر در سال ۱۳۸۵ در کرج توسط سازمان تروریستی سپاه پاسداران به اتهام همکاری با حزب حیات آزاد کوردستان (پژاک) بازداشت شدم. در سال ۱۳۹۴ در منطقه صومای برادوست دوبارە به اتهام همکاری با پژاک بازداشت شدم.

چە مدت در بازداشت بودید؟ در کجا و توسط کدام نهاد بازداشت شدید؟

بار اول سه ماه در زندان حکومت ایران در خوی بودم بخاطر زیر سن بودن با عفو مشروط آزاد شدم. سال ۱۳۸۵ که بازداشت شدم، سه ماه در بازداشتگاه المهدی سپاه در کرج و نه ۹ ماه در زندان رجایی شهر کرج بودم بعد از یکسال با تودیع قرار وثیقه آزاد شدم.

دورە بازجویی خود را شرح دهید بە چە شکلی بود؟ آیا بازداشت انفرادی بودید؟

بار اول در سال ۱۳۷۸در شهر سلماس در خیابان سه مامور لباس شخصی بدون حکم قضای من را بازداشت کردند. از همان ابتدا مورد شکنجه بازجویان قرار گرفتم. شدت شکنجە ها بە حدی بود کە ‌حتی پزشکان اعلام کردند که بخاطر شکنجه های سنگین، هیچ وقت قادر به بچه داری نخواهی شد. بعد از چند روز من را به زندان ایران در شهر خوی منتقل کردند، که زندانی بسیار کثیف و پر ازدحام بود، ما با آب سرد دوش می گرفتیم، غذاهای بسیار بی کیفیت ارائه می شد.

بار دوم در کرج توسط نیروهای سازمان تروریستی سپاه پاسداران در منزل بازداشت شدم. آنها بدون ارائه حکم قضایی درب منزلم را شکستند و شش مامور وارد خانه شدند، با توهین و بی احترامی بە تفتیش منزل من پرداختند. بعد من را دستبند و چشم بند زدند و با خودشان بە بازداشتگاە منتقل کرند. سه ماه در یکی از انفرادی های زیرزمین بازداشتگاه سپاه الهمدی کرج بودم، توهین بە خانوادە و تهدید بە بازداشت یا کشتن آنها، توهین بە مذهب من و خانوادەام، چون ما سنی مذهب بودیم از جملە شکنجەهایی بودند کە روزانە میدیدم بعد از سه ماه بەزندان رجای شهر کرج منتقل شدم، یک هفته در قسمت قرنطینه بودم. این بخش یک سالن بزرگ و کثیف و پر از زندانی بود. هر نفر یک پتو داشت و رو زمین می خوابیدند و بطری نوشابه پر از آب نقش بالش زندانیان را بازی میکرد، بعد از یک هفته من را به اندرزگاه ۴ یا دارالقران سالن ۳فرستاند که شرایط و محیطش خیلی درد آور بود.

بار سوم که از تهران به اورمیه آمده بودم در مسیر روستا بودم که در منطقه صومای برادوست بدون ارائه حکم قضایی بازداشت شدم. دو ماشین هایلوکس و یک ماشین زانتیا با بیش از ده مامور که لباس شخصی های سپاه بودند در همان لحظه اول با مشتی به دهان و صورتم زدند، من را بیهوش کردند. زمانی که بە هوش آمدم،  داخل اتاقکی کوچک تنگ و تاریک سرتا پا خیس بودم تمام بدنم درد شدیدی داشت تازه متوجه شدم که دستم شکسته، دندان هایم شکسته، سرم شکسته، تمام لباسهام پر از خون بود. انجا هر چی که می گفتند من باید تاییدش می کردم ناخن انگشت های دستم با گازانبر کشیدند.

بە این شکنجەها اکتفا نکردند،  نمی دونم از کجا بگم هرچی بگم باز کم است. بازجویان با شیشه نوشابه بە من تجاوز کردند. آنها گفتند کە تو را درهم میشکنیم، شنیدە بودم کە چقدر وقیح میتوانند باشند، ولی تصور نمیکردم کە بتوانند همچین کاری با یک انسان بکنند. بیش از ۲۰۰ تا ۳۰۰ ورق اعتراف اجباری از من گرفتند. ۴۰روز از تماس به خانواده محروم بودم، روز ۴۱ برای ۵ دقیقه برادرم را ملاقات کردم. در این مدت روزی یک وعده غذا بهم می دادند که با هزاران فحش و توهین همراه بود. روزی یک بار حق استفادە از دستشویی را داشتم. سلولی کە در آن زندانی بودم، یک اتاقک سیاه تنگ و تاریک در ابعاد ۱.۵۰متر در ۱ متر بود بدون لامپ فقط یک پتوی کهنه و کثیف وجود داشت.

بازجویان خود را خدا و نماینده خدا روی زمین مینامیدند، میگفتند کە اینجا ما تصمیم میگیریم کە چە کسی زندە بماند و چە کسی نماند. زمانی که قسم می خوردم و میگفتم کە به قرآن من نبودم، بازجو یک نفر را صدا می زد، اهای قرآن بیار، ایشون با شما کار دارد یا اهای خدا بیا ایشون با شما کار دارد.  

آیا دادگاهی شدید؟ رفتار قاضی چگونە بود؟

طی دوران بازداشت دو بار دادگاهی شدم، اصلا فرصت دفاع یا حرف زدن نداشتم، هر آنچە بازجوها و دادستانی گفتە بود را تائید و من را مورد تهدید و بی حرمتی قرار دادند. حتی اجازە نداشتم وکیل داشتە باشم و میگفتند کە خدا رو شکر کن کە زندە هستی. رفتار قاضی بە گونەای بود کە اصلا متوجە نمیشدی کە این فرد قاضی و آنجا دادگاە است. همان رفتار و برخورد بازجویان را داشت.

سخن آخر

من در دورانی کە بازداشت بودم بدترین شکنجەهای ممکن را دیدم، بە حیثیت من تجاوز شد و کرامت انسانی من برای آنها ارزشی نداشت.